۱۳۹۲ آبان ۲۴, جمعه

نامه ای برای خانم فروزان



قدیمی ها - م. صدر: (قسمت آخر) روی میز همه جور میوه و شیرینی بود و وقتی سیامک عزیز نسکافه آوردند از لرزش دستم نمی توانستم آن را از سینی بردارم و لذا تشکر کردم و گفتم ممنون میل ندارم. دست هایم را زیر ران هایم گذاشتم تا آرام بگیرند و این صحنه ای بود که خانم فروزان متوجه آن شدند و گفتند: سیامک برایشان بگذار روی میز. هر چند که برداشتن فنجان از روی میز سخت تر از سینی بود!
در آن اطاق بزرگ (هال)، سمت چپ ایشان و روبروی من عکسی به ارتفاع حدوداً 3 متر به دیوار نصب بود که ایشان را در لباسی قرمز کم رنگ با جایزه سپاس در دستشان نشان می داد. (این جوایز دو دست را نشان می دادند که روبروی هم قرار داشتند و نشانگر تلاش دست ها در اجرای منویات صاحب آنها برای خلق اثری بود). دو پروژکتور هم این تصویر را روشن می کرد...

فروزان 

بالاخره بر خود مسلط شدم و این بار تمامی افکارم را متوجه زمان حال حاضر نمودم و کوچکترین اعمال ایشان را برای ثبت در حافظه ام تحت نظر گرفتم. ایشان بیشتر مایل بودند که من صحبت کنم و من بر عکس. پرسیدم دوست دارید شما را به چه اسمی خطاب کنم. فرمودند هر کدام که خودتان بخواهید. مانده بودم که پروین خانم بگویم، خانم خیر بخش بگویم و یا خانم فروزان؟ بالاخره به نتیجه مطلوب رسیدم و گفتم در ابتدای هر جمله شما را به اسم یکی از نام هایتان در فیلم هایتان خطاب می کنم. گفتند این که کار سختی است، گفتم به هیچ وجه و شروع کردم از ابتدا ایشان را با اسامی: مریم (ساحل انتظار)، سحر (لذت گناه)، گلی (انسانها)، سپیده (ده سایه خطرناک)، مریم (عروس دریا)، شیرین (گنج قارون)، شمسی (شمسی پهلوون)، بنفشه (دشنه)، دنیا (ناخدا)، بهجت (خاطرخواه)، پری (رقاصه شهر) و... صدا نمودم. بعد از ادای هر اسم سری تکان می دادند و همزمان با تعجب و با تبسم به زمین نگاه می کردند. پرسیدند کدام یک از فیلم های مرا بیشتر دوست دارید؟ جواب دادم همیشه بین قلندر، دشنه و ناخدا مردد بوده و هستم و هرگز نتوانستم یکی از این سه فیلم را بر دیگری ترجیح دهم. در این زمان گفتم نگاه شما به قلندر در این فیلم قبل از اینکه به اطاق... بروید همچنین نگاه شما با صورتی خون آلود به عباس که در ایوان نشسته اید در فیلم دشنه ورای بازیگری است.
و این را متخصصین و منتقدان با سواد سینما مانند دکتر کاووسی و آقای مطمئن زاده هم قبول دارند و اعتراف نموده اند، و ادامه دادم این دو صحنه را به محقق و کارگردانی که نروژی بود و در مورد سینمای قبل از 57 ایران تحقیق می کرد هم نشان دادم و او هم با خرید نسخه 35 این دو فیلم آنها را برد تا در مرکز تحقیقاتی خودشان در اسلو به نمایش بگذارد (در اینجا به عزیزانی که این دو فیلم و این دو سکانس را ندیده اند و یا دیده اند و توجه نکرده اند توصیه می کنم با دقت این سکانس ها را مشاهده نمایند). در جواب فرمودند اتفاقاً این سکانس قلندر را فقط یک بار بازی کردم و همان دفعه اول مورد قبول آقای حاتمی قرار گرفت و به نقل از ایشان گفتند بعد از این سکانس آقای حاتمی مرا به اسم فیلمی ام مخاطب قرار دادند و گفتند: عشرت عالی بود! استراحت.
زمانی که به من داده بودند یک ساعت بود ولی وقتی که به ساعتم نگاه کردم هفت و بیست دقیقه را نشان می داد. سخت ترین کار برایم خدا حافظی بود. می خواستم که سه ساعت و بیست دقیقه به عقب برگردم و مثل ترانه ای که تکرار می شود و بارها و بارها دوست داریم آن را بشنویم، مکرراً این سه ساعت و بیست دقیقه را به عقب برگردانم.
یکی از سئوالات ایشان از من این بود: از چه سنی متوجه شدید که مرا دوست دارید. گفتم از سیزده سالگی با دیدن فیلم «فرار از حقیقت» که در سینما اونیورسال آن را دیدم و ادامه دادم سر عکس های همین فیلم هم بود که نمره انضباط من 2 شد.
پرسیدند چطور؟ از دبیرستان در رفته بودی؟ نمی توانم تشریح کنم از اینکه ایشان مرا با ضمیر دوم شخص مفرد خطاب می کردند چه احساسی به من دست داده بود؟ پاسخ دادم خیر، کلاس اول دبیرستان بودم (دبیرستان البرز طهران) و در زنگ تفریح در حیاط داشتیم با دوستم به نام احمدی عکس های شما را مبادله می کردیم (زیرا در آن زمان عکس های هنرپیشه ها را در قطع دو در سه سانت به قیمت یک ریال برای هر کدام نزدیک سینماها و مخصوصاً در لاله زار و جلوی کاباره شکوفه نو می فروختند و این عکس ها اگر رنگی بودند 3 ریال می شد) که ناگهان محصلی از کلاس ششم آمد و با دیدن عکس های شما عبارت بدی به زبان آورد. دوست من هم ناگهان عکس هایش را گذاشت در جیبش و با هجوم به طرف او با آنکه جثه اش هم بسیار کوچک تر بود گلاویز شد و ظرف چند ثانیه هر دو خونین و مالین شدند که ناگهان از بلند گوی دبیرستان هر سه ما را به اسم صدا کرده و به دفتر فرا خواندند. آقای دکتر مجتهدی هم از شانس بد ما در اطاق ناظم بودند و خودشان مرا مخاطب نموده پرسیدند: صدر تو که ارشد کلاس هستی چرا گذاشتی اینها دعوا کنند و به این صورت درآیند؟ با کسب اجازه عرض کردم: آقای دکتر ما داشتیم عکس های خانم فروزان را تماشا می کردیم و کاری هم به کار کسی نداشتیم که رضازاده آمد و بی مقدمه به ایشان بد و بیراه گفت. دکتر رو به من گفتند: فروزان خواهر توست یا مادرت؟ نباید می گذاشتی آنها در گیر شوند. باز با کسب اجازه گفت: آقای دکتر اولاً خانم فروزان هم مادر من هستند و هم خواهرمن و هم همه چیز من و اگر احمدی هم با این بی شعور درگیر نمی شد من خودم میزدمش! با شنیدن این جواب دکتر نه تنها مرا از سمت ارشد بودن کلاس خلع کردند بلکه رو به ناظم گفتند: نمره انضباط این مقطع صدر دو است و تاکید کردند: دو شنیدید؟ و ناظم هم بلافاصله دفتر انضباط را باز کرد و دو مرا با خودنویس! وارد کرد و به احمدی و رضازاده هم گفت روی هم را ببوسید و بروید سر کلاس.
سرم را انداختم پائین و داشتیم می رفتیم که آقای معصوم زاده - ناظم - گفتند راستی احمدی عکس ها را هم بده، هر چه که هست. احمدی هم عکس ها را داد و راه افتادیم که برویم باز رو بمن گفت صدر تو هم بیا جیب هایت را خالی کن ببینم. که من نیز مجبور شدم همه عکس ها را که هر کدام از آنها را با خون دل پیدا کرده و خریده بودم را روی میز ایشان بگذارم. آن روز وقتی به خانه رسیدم نه شام خوردم و نه هیچ چیز دیگر و رفتم گوشه ای دنج پیدا کردم و زانوی غم به بغل با بغض تا صبح نشستم و فکر کردم که چطور با دادن پولی به آبدار چی یا نظافتچی عکس ها را دوباره به دست بیاورم. ولی خیلی زود از این فکر منصرف شدم زیرا در صورت گیر افتادن اخراج و محروم از تحصیل می شدم. از طرفی دیگر پولی هم در بساط نداشتم تا دوباره آنها را تهیه کنم. بعد خطاب به خانم فروزان گفتم من آن عکس ها را با پس انداز از پول توجیبیم که هفته ای 30 ریال بود خریده بودم. چقدر از بلیط اتوبوس زده بودم و پیاده رفته بودم، چقدر فیلم های شما را برای ارازنتر بودن پول بلیط در سینماهای لاله زار و در ردیف اول که ارزانترین بلیط بود را دیده بودم و چقدر صرفه جویی کرده بودم و دو ماه بود که از بوفه دبیرستان چیزی نخریده بودم.
ادامه دادم: ولی بعد از اعلام لیست قبول شدگان در اوایل تیر ماه همین آقای معصوم زاده مرا به دفتر خواستند و گفتند صدر حالا که نمرات و معدلت خوب شده بیا، بیا عکس هایت را بگیر ولی دیگر آنها را به دبیرستان نیاور. قول می دهی؟ من هم با گفتن آقا ممنونم، قول می دهم و با اشکی که در چشمانم جمع شده بود تا اول مهر از ایشان
خدا حافظی کردم.

فروزان 

خانم فروزان بعد از اینکه خوب به این ماجرا گوش کردند بلند شدند و رفتند به اطاق روبرو و بعد از ده دقیقه ای بازگشتند، با یک پوستر اصل از فیلم «خداحافظ کوچولو» و عکس دیگری از خودشان با قطع کارت پستالی، هر دو امضاء شده و ضمن ارائه آنها به من با خنده ای بر لب گفتند این هم کادو تو برای جبران نمره دو انضباطت و ماجرایی که گفتی.
نسکافه یخ کرده بود و پیش دستی ها خالی به همان صورتی که بود و جعبه شیرینی خشکی که از قبل روی میز بود و جع به شیرینی تری که برده بودم دست نخورده باقی مانده بودند. می دانستم که به احتمال زیاد این آخرین باری است که خانم فروزان را می بینم. بلند شدم و نگاهی عمیق، آرام و سیصد و شصت درجه ای به اطرافم انداختم. پرسیدند: چکار داری می کنی؟ نگاهی مستقیم به چشمان ایشان انداختم و با تأسف گفتم: دارم خاطره می چینم، برای لحظاتی که به آنها احتیاج خواهم داشت و بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد و بغض گلویم را فشرد. به زمین چشم دوختم و منتظر بودم راه حنجره ام باز شود تا بتوانم خدا حافظی کنم. ولی هر ثانیه ای که می گذشت بیشتر مطمئن می شدم که حالم رو به بدتر شدن می رود.
موقعیت سنجی و درک بالای خانم فروزان بدادم رسید و ایشان که دقیقاً حال و روز مرا دریافته بودند به طرف من آمدند و گفتند: این دیدار برای من هم قشنگ بود و (مکث) و (نگاه مستقیم به من) و باز گفتند: برای من هم افتخاری است که شخصی مثل تو جزء دوستداران من است. دست ایشان را بوسیدم و دیدم که قطرات اشکم روی دستشان ریخت. با صدای بلند سیامک عزیز را صدا کردند و گفتند آقای صدر را راهنمایی کن. در تمام مسیر از ساختمان تا درب حیاط نتوانستم کلمه ای با سیامک عزیز حرف بزنم و حتی موقع خداحافظی هم فقط با سر با او وداع کردم.
خودم را به زور تا ماشین رساندم. دستم بوی عطر خانم فروزان را می داد و از این که این رایحه بالاخره تمام خواهد شد، غمگین بودم. آن دست را تا چند روز نشستم زیرا نشانی از آن تصویر جادویی و بهشتی داشت. تصویری که حاکی از زیباترین لحظات همه عمرم بود.

خانم فروزان با درود به شما. در وحله اول مرا ببخشید که بخشی از دیدار با شما که جنبه خصوصی داشت را در یک مجله اینترنتی همگانی قرار دادم. دلیل این کار ارزشی است که می دانم دوستداران شما برای آن قائل خواهند شد. دوماً روی سخنم با شماست که حتی اگر به احتمال ضعیف موفق به خواندن این نوشتار در قدیمی ها نشدید متن کامل آن را توسط پیکی مطمئن برایتان خواهم فرستاد زیرا بسیار برایم مهم است که شما آن را بخوانید. و سوم اینکه خانم فروزان عزیز آیا هرگز تصور کرده اید که با ندیدن شما و با بی خبر بودن از شما چه بر سر علاقه مندان شما آمده و می آید. آیا التماس های من و میلیون ها مثل من را نشینده اید و ندیده اید و به شما نگفته اند؟ آیا می دانید در این دوره 35 ساله چقدر آدم ها در آروزی یک بار دیدن دوباره شما از این دنیا رفته اند. خانم فروزان من باور نمی کنم حتی یک نفر از دوستداران شما توانسته باشد در طول تمام این سال ها زن دیگری را جایگزین شما کرده باشد.
خانم فروزان حتی یک لحظه فکر نفرمائید ما شما را فراموش کرده ایم. عجیب نیست که شما حتی در بین نسل های جوان هم که لذت دیدن شما روی پرده نقره ای را تجربه نکرده اند، باز طرفداران زیادی دارید. می دانید چرا زیرا این شمائید که تکرار ناشدنی هستید. در غیر این صورت تقاضا و تشنگی برای شنیدن خبری از شما این همه در شبکه های بین المللی فارسی زبان تکرار و تکرار و تکرار نمی شد.
خانم فروزان می دانم تحمل پیری سخت و دشوار و در برخی موارد غیر قابل تحمل است و بسیار سراغ داریم از بازیگران نامدار سینمای جهان که به همین دلیل یا مستقیم راه مرگ و خودکشی را انتخاب کرده اند و یا با توسل به الکل و دیگر اعتیادات به مقصود و مقصد خود رسیده اند. تحمل پیری حتی برای آدم های معمولی هم دشوار است چه برسد برای شما. برای همین هم هست که ستارگان جهانی از بدو پیدایش تئاتر و سینما با صرف هزینه های سرسام آور متوسل به انواع داروها و اعمال جراحی شده و می شوند تا حداقل در ظاهر خود را چند سالی جوانتر کنند. ولی من و بسیاری مانند من معتقدیم: وقتی من فروزان را دوست دارم جوانی و پیری و هر آنچه که مربوط به او باشد را دوست دارم حتی اگر عکس کوچکی از او روی کاغذی کاهی مربوط به 52 سال قبل باشد. یا خاطره ای از صحنه فیمبرداری او از «پریزاد» در گوشه ای از اصفهان.
خانم فروزان می دانم که در طول این سال ها خیلی ها تهمت های ناروا بشما زده اند و یا عکس های مختلف را با نام شما در معرض دید همگان قرار داده اند و خیلی بدی ها و نابسامانی های دیگر بر شما روا داشته اند. ولی تقصیر ما چی ست؟ ما که تا آخرین فیلم شما «دایره مینا» را به شوق دیدن شما بارها بجای سینما در خانه هایمان دیدیم و مثل «انسان ها» به شما و بازی شما عشق ورزیدیم. می دانید من اولین پولی را که از درآمد ناچیز دانش آموزیم کنار می گذاشتم، پول بلیط برای دیدن فیلم شما بود. خانم فروزان همانطور که شما بسیار و بسیار گردن همه ما حق دارید که اجازه دادید زیبایی و بازیگری شما را ببینیم، ما هم گردن شما حق داریم زیرا جوانی و عمر و هر آنچه که از احساس و عشق و تمنا و زندگی داشتیم را برای شما گذاشته ایم . می دانید من به تنهایی چند نفر را می شناسم که بخاطر شما ازدواج نکردند زیرا در هیچ زنی یارای برابری با شما را نمی دیدند. حال درست یا غلط. آیا لااقل برای آنها در این سنین پیری و نا امیدی شان وظیفه ای برخود نمی بینید؟
ما از شما نه عکس می خواهیم و نه تصویر فقط چند جمله با صدای خودتان که بدانیم هنوز آن بت افسانه ای سینمای ایران قلبی دارد به زیبایی صورتش. زیبایی شما هرگز از صفحه روزگار، سینمای ایران و... قلوب ما زدوده نخواهد شد.
ارادتمند شما
م.صدر
92/08/2

۲۱ نظر:

سیامک ازکرمانشاه گفت...

با تشکر فراوان از آقای صدر گرامی واقعا که حرف دل همه دوستداران فروزان عزیز رازدید .

Leila گفت...

چقدر قلمتان شيواست اقاى صدر پر إز احساس سپاس از شما،و اما خانم فروزان من ٢٩ سالمه اكثر فيلمهاى شما رو ديم ، جسارتا سعى كردم مثل شما برقصم، لبخند بزم ،دوستون دارم.

ناشناس گفت...

من هم با خواندن این خاطرات دیدن خانم فروزان گریه هم گرفت و خود را جای ایشان قرار دادم امیدوارم خانم فروزان عزیز من که جوان کم سن و سالی هستم و تمامی فیلمهای ایشان را هزاران بار دیدم یک روزی تصمیم بگیرند در جایی شبکه ای که خودقبول دارند به قول ایشان حتی صدای نازنین ایشان رابشنویم شما اسطوره بی تکرار نه تنها سینما بلکه تاریخ ایران هستید به امیدآن روز سلامت باشید خانم فروزان نازنین

ناشناس گفت...

سلام من هم فروزان عزیز را دوست دارم . ایشان و بغیه هنرمندان عزیزمان بینهایت زحمت کشیدن . فروزان عزیز همیشه شاد و سلامت باشی.کاش تلفن یا آدرسی از شما داشتم تا بتوانم شما را ببینم یا صدای گل شما را بشنوم. من با فیلمهای شما و صدای خوانندگان عزیزمان بزرگ شدم و خاطرات قشنگی دارم همتونو دوست دارم.

کورش درانی گفت...

فروزان یعنی سینمای فارسی و هر چه زمان بگذرد و این سینمای زیباپیر هم شود باز هم برای ما عزبز است و محترم . برای ایشان و همه هنرمندان عزیزسینمای فارسی آرزوی سلامتی و موفقیت دارم .

ناشناس گفت...

صدر عزیزم...بسیار زیبا نوشتی ...خوشحالم که توفیق خوندن این مطلب زیبا رو داشتم...امیدوارم هرچه زودتر بانو دوباره فعالیتش رو شروع کنه...حتی اگه شده مثل بانو پوری بنائی...سامان مقیمی

ناشناس گفت...

هم خانم فروزان بی تکرار هستند و هم قلم اقای صدر بسیار دلنشین است . خانم فروزان چه پیر و چه جوان همیشه در چشم دوست دارانشان همان فروزان با همان چشم ها و با همان بازی های دلنشین هستند. خانم هنرمندی که علیرغم نقش های تکراری , هرگز تکراری نشدند.
ممنون قدیمی ها که گاهی زیبا ترین خاطرات را برایم زنده می کنی.

ناشناس گفت...

من از گروه قدیمی ها می خواهم که از اقای در بیشتر در قدیمی ها بهره ببرند چون واقعا به زیبایی می نویسندو قلم شیوایی دارند

korosh irany گفت...

باسپاس فراوان آقای صدر عزیز.حرف دل من وخیلی ازدوستام روزدیدباتشکرفراوان

ناشناس گفت...

با سپاس از گردانندگان قديمي ها
خيلي حال نکردم از اين نوشته. مگه چه خبره؟

ناشناس گفت...

مهرداد عمادی – کرمانشاه
نوشتۀ زیبا وخاطره انگیز جناب صدر مرا به سالهای بسیار دور وخاطرات رؤیایی قدیم برد. لذتی بهشتی با یادهنرمندی بزرگ ودرخشان.....
آقای صدر بسیار از شما سپاسگزار وممنونم .

رضا گفت...

و فروزان همچنان جاودان و فروزان خواهد ماند.

ارش گفت...

خانم فروزان تكرار نشدنيست... افسوس كه ٣٥ سال است كه سينما از هنر ايشان محروم است و صد افسوس كه هنرنماءي ايشان را در سينما به به خاطر سنم نديدم...تقديم به زيباي ، بي تكرار

ناشناس گفت...

عالی بود امیدوارم همیشه سلامت باشند هرجا هستن

David G گفت...

با تشکر از "قدیمی ها" برای کار بی بدیعشان.
با تشکر از آقای صدر بخاطر کارشان، قلمشان و افکارشان.
و اما فروزان. فروزان همیشه فروزان است و هیچ نام دیگری به ایشان نمیچسبد هر چقدر که آنرا خوب بازی کرده باشند. بی همتای فیلمهای فارسی. مگر میشد فروزان فیلمی بازی کند و فروشش فوق العاده نباشد؟ فروزان و لبخندش، فروزان و رقصش، فروزان و نگاهش، فروزان و ویژگیهای تکرار نشدنی اش. کاش میشد خاطراتش را خواند.
آقای صدر: براستی خیلی ها نتوانستند بخاطر فروزان زندگی عادی ای داشته باشند ولی این را هم باید اضافه کرد که میلیونها نفر به او عشق میورزیدند و میلیونها به وی حسودی میکردند. چه دخترانی که فقط بخاطر عشق پدرشان به وی نامشان "فروزان" شد. چه زنهایی که آرزو داشتند شوهرانشان به آنها نگاهی مانند نگاهی که به فروزان میکند بکند. فروزان تکرار نشدنیست.

ناشناس گفت...

آقای David G متنی که نوشتید خیلی زیبا بود .

ناشناس گفت...

سلام آقای DAVID G این کلمۀ بدیعشان یعنی چه ؟ کار بی بدیعشان-
بدیع یعنی = جدید،تازه،نوآئین،زیبا-

پس کار بی بدیع شان معنایش غلط است مگر آنکه خواسته باشید بنویسید - کار بی بدیل شان
بدیل یعنی = نظیر ، همتا، جانشین -
که معنایش می شود کار بی نظیرشان

حتماً اشتباه تایپ شده.

ش - میم

امید گفت...

با درود خدمت شما،به نظر من بهترین فیلم خانم فروزان (گنج قارون)میباشد

ناشناس گفت...

آذر هستم با سلام وتشکر از زحمات شما .هرچند منم دوست دارم ایشان را ببینم واز زندگی فعلی ایشان باخبر شوم ولی ایشان حتما در معذورات هستند یا مشکلی برایشان پیش میاید که قبول نمیکند.










سمانه گفت...

من هم بااینکه28سالمه ولی خانم فروزان و کارهایشان را به تمام بازیگران و فیلمهای جدید ترجیح میدهم.چون ادبیات میخوانم و هنر را میشناسم.
ضمنا چرا اصرار دارید بانو فروزان عزیز را از کنج عزلت شاعرانه اش به صحنه بکشانید؟
اینکه ایشان به صحنه بیاید و در این خفقان بازی کند یا حتی لب بگشاید،عجیب است...
ما در کشوری زندگی میکنیم که فریدون فرخزادها زیر تیغ رفته اند...
پس حالا چه انتظاریست از کسی که آن دوران طلایی را در کارنامه دیده و دارد،بخواهیم بیاید برایمان خاطره تعریف کند؟ این دنیای مادی لعنتی را بگذاریم برای آنها که طالبش هستند و گمان میکنند تا ابد میخواهند در آن زنده باشند

fardad faryad گفت...

خطاب من به خانم فروزان عزیز است ،من نیک میدانم که شما بعداز اینهمه عمر پای سینما صرف کردن مثل استاد ملک مطیعی و...و....عاشق این هنر هستید وحاضرید بقیه عمر را نیز بپای هنرتان بریزند لذا از شمای هنرمند عاشق درخواست دارم بیایید و بقیه عمر را کاری فرهنگی وماندنی تر از کارهای گذشته انجام دهید.خاطرات وتجربیات خودرادردرجهت انتقال تجربیات خودبه نسلهای بعدی وبمنظورارتقاء این هنرکتابی را منتشرکنید که برای خودشماهم نفع مادی دارد هم معنوی ،مادی که کتابتان مطمئناپرفروش ترین خواهد بود معنوی که جاودانگی در اثرمکتوبی است که از خود بجا خواهیدگذاشت ودراین راستا همه دوستداران شما خصوصا جناب آقای صدر میتواند کمکهای شایانی را بشما بکنند.کافی است که شما تنها زحمت بیان مطالب را برای ضبط بخودتان بدهید بقیه اش ازپیاده کردن از نوار وویرایش وتصحیح وچاپونشر آن بعهده دوستداران صادق شما که همه را باجان ودل ورایگان برای شما انجام خواهند داد.
باتشکروامید که مقبول واقع شود
فرداد